اندکی سایه

جمعه 5 مرداد 1397 ساعت 19:02

من کفتر جلد توام عشقم

تهران که زندگی کنی کفتر جلدش می شوی، دلت اگر هم پر بکشد برای رفتن، کوچ یا مهاجرت، یا هوای عشق بکشاندت به دیار معشوق، دیر یا زود،سمتش برمی گردی. چیزی از وجودت گرو نگه می دارد تا برگردی. مجبور شوی تا برگردی. بال هات را توی آسمانش به پهنای وجودت باز می کنی تا باد لای موهات بچرخد. تهران عجیب تو را جلد خودش می کند حتی اگر همان جا به دنیا آمده باشی حتی اگر مهاجرش نباشی. 

حدود چهل روز است که کوچیده ام جایی، شهری، که دوست می داشتم روزها و ماه ها و سال ها در آن زندگی کنم، سکنی گزینم. قبلش، یعنی چند ماه قبل از رفتنم، با خودم عهد کردم برای مدتی هم که شده، کل تابستان را مثلا، توی کلبه ای وسط جنگل زندگی کنم یا جایی که پنجره ی اتاقم یا بالکنم به روی موج های شکن شکن دریا باز شود. خسته بودم ازش، از تهران. از آب و هوای پاییز و زمستانش، از ترافیک های دائمی اش، از اتوبان همت، از کلنجار رفتن های هر روزه ی نه ماه از سال تحصیلی، از تنهایی گشتن ها توی خیابان و پارک بدون همراهی همسر، از سگ دو زدن هایش برای یک لقمه نان، از... 

رفتم. بیست و دوم خرداد که شد، امتحانات خرداد که تمام شد، کوله بار بستم و بعد عید فطر راهی جایی شدم که آرزوی ماندنش را داشتم. نه اینکه مثل هر سال بدو بدو بروم و چند روزی هالیدی کنم و بعدش برگردم و مزه ی تفریح و خوشگذرانی و عشق و بوسه هایی که حتی مزه اش هم ورای تهران است روی زبانم بماند. کو کسی که انکار کند مرد زندگی ش هم توی شمال کسی دیگر نمی شود؟ که عشقش نمی شود مثل آن روزها و ماه های اول آشنایی، داغ و آتشین و تب دار. 

حالا بعد چهل روز برگشته ام ازسفر، سفر اما از من برنمی گردد. چمدان باز نکرده می خواهم برگردم هر چند کفتر جلد تهرانم و می دانم سفرم سفری سه ماهه است به دل آرزوها. آرزوهایی که توی چهل سالگی برآورده نشوند کی برآورده شوند؟ اندوه تنهایی چهل سالگی اما هنوز با من هست. شور و شرم را با هوای شمال برمی گردانم، امیدوارم، اما همراهی سر و همسری که موهاش تو گذر این سال ها توی شقیقه اش رگه هایی سفید نقش انداخته لازم دارم. بدون او. دلتنگ او می شوم و تهران او را گرو برگشت من نگه داشته. تهران جلب. تهران شرور گرو کش...

شنبه 19 خرداد 1397 ساعت 08:17

آرزوی من، آرزوی مردم، آرزوهایی بزرگ

به مدد آقازاده ها این یک آرزوی کوچکمان هم برآورده شد. یعنی نه هر دو تا آقازاده که فقط آقازاده کوچکه. بزرگه اصلا برای خودش آقا بود. نه اینکه این فسقل بچه نباشد ها. هست ولی کلا دنیاش با آن یکی آقازاده دنیا دنیا فرق داره. بی خود نیست که می گند دهه نودی. یک دهه با هم فرق دارند. اصلا از هم جدان. مثل من و آقای همسر که یک دهه با هم فرق داریم و دنیامان جداست و تنها وجه اشتراکمان دعوا بر سر نسل سوخته بودنمانه. یعنی علما با هم بر سر اینکه کدومشون نسل سوخته اند اختلاف نظر دارند. من میگم نسل انقلاب و  جنگ دهه ی سوخته اند و جناب همسر می فرمایند نسل قبل از انقلاب نسل سوخته اند یعنی دهه ی چهلی ها نسل سوخته اند و برای خودش دلایل محکمی هم داره مثل این دلیل که جوانی شون افتاده به انقلاب فرهنگی و جنگ رفتن ها. بگذریم. آقازاده ی اول اصلا آقازاده به دنیا آمد. حمام رفتنش پای من نبود. استخر بردن و پارک بردنش پای من نبود. از همان اول عشقش شد دریبل و توپ فوتبال و همپای جناب پدرش عشق زمین چمن و زانوها و آرنج های زخمی و برنامه ی نود و جام باشگاه های اروپا و لالیگا و بهمان و بیسار. سلمانی را شیک و تر و تمیز می رفت و می آمد بدون اینکه حتی نیاز به دوش گرفتن داشته باشد اما امان از این فسقلی.

بچه که بودم آرایشگر مادرم اسمش اقدس بود. زنی تپل با سینه های برجسته که تک سینه هاش هم تراز نک دماغش بود. دامن پلیسه ی کشاد می پوشید و تی شرت گاهی هم بازوهای تپل سفیدش را می انداخت بیرون و دکلته می پوشید. پودر گچی را می مالید به صورت مادرم و با نخ روی صورتش بازی می کرد و خودش خم و راست می شد. آن وقت ها که با مادرم می رفتیم آرایشگاه، یعنی نوبت کوتاه کردن موهای من که می رسید، تنها علاقه م رسیدن آن لحظه ای بود که تیغ ریش تراشی را نصف می کرد و آرام می کشید پس گردنم تا موهای ریز پس گردنم را بتراشد. آخر همیشه موهام را پسرانه می زدم. شلوار می پوشیدم و از دامن بدم می آمد و خلاصه توی پسری از هیچ پسر هم محله ای کم نداشتم. حتی نشان به آن نشان که شمیر چوبی ای داشتم که دایی م آن را از تکه های جعبه ی آلبالیویی که مادرم برای درست کردن مربا خریده بود برایم ساخته بود. من و خواهرم دو ماهی یک بار با مادرم پیش اقدس می رفیتم و برادرم با پدرم به سلمانی اکبر کله. مغازه ی سمانی اکبر کله پشت ساختمان مجلس داخل خیابان ایرانشهر بود و خانه ی ما توی کوچه پس کوچه های سپه سالار. هنوز هم اگر آن طرف ها راهتان افتاد و سراغ اکبر کله را گرفتید بهتان مغازه ی با چهارچوب های سبز آهنی را نشان می دهند که رنگ نوشته ی سلمانی گل پسر را گذشت ایام برده است. تا برادرم با پدرم که شال و کله رفتن به سلمانی می کردند می فهمیدم. آخر مادرم وسواس مو داشت و برای پدرم وسایل اصلاح جداگانه تهیه کرده بود و برداشتن آن کیف معنی ش رفتن به سلمانی بود. حالا بماند که من چقدر بارها آن را یواشکی برداشتم و خمیر ریش را با فرچه ی نرم و سفید اصلاح صورت روی صورتم کشیدم که آن داستان مفصل دیگری است. آن ها می رفتند و من پشت سرشان. خدا می داند که چقدر راه بود با پای پیاده. می رفتم و می ایستادم پشت درخت توت تنومند آن سمت خیابان و خیره می شدم به صورت و سر پدرم و دست های فرز اکبر کله.آرزوم رفتن به داخل آرایشگاه مردانه بود و نگاه کردن به صورت های خمیر مال مردها، به کاسه ی سر شویی که کله ی مردها در آن فرو می رفت و حوله ای که اکبر کله پشت گردنشان می انداخت و خب آقازاده به آرزویمان رساند و ما بی رسیدن به آرزویمان نمردیم. بار اولش که جناب همسر بردش سلمانی شش ماهش بود و خواب بود هیچ نفهمید. بار دومش را برد و با صورتی برافروخته و عصبی و سر و  بدنی مو اندود برگشت و یک راست داخل حمام شد و خودش و جناب آقازاده را شست و بیرون آمد و اولتیماتوم داد که دیگه من نمی برمش خودت یه فکری به حالش بکن. بار سوم را عید بود و سپردم به جناب برادر تا ببرد سلمانی و چون با چهلم عمه مان مقارن بود و خودش هم سر و صورتی مویی به هم زده بود تر و تمیز شدند و برگشتند. البته این را هم ذکر نمایم که من تمام آن یک ساعت که به کلنجار با موهای آقازاده گذشت داخل ماشین شیشه ی شیر بدست منتظر نشسته بودم که در مواقع فورست ماژور اشاره بدهند بروم داخل. اما. این بار. کسی نبود و آقازاده سلمانی لازم بود. موهای جلوی صورتش روی چشم هاش می ریخت و  موهای مجعد پس سرش تاب برداشته بود. می توانستم نبرم و بگذارم موهاش بلند بشود و مثل آن بچه های مدل بشود اما وقتی دخترعموی محترمشان توی مراسم افطار خانواده ی محترم ترشان کش چهل گیس نارنجی را از کیفشان بیرون کشیدند و موهای جلوی سر آقازاده را با کش بستند به آن ور روح محترمان برخورد. فردا صبحش بعد اینکه آقازاده ی اول از امتحان پایان سال برگشتند، من و آقازاده ی اول آماده ی بیرون رفتن بودیم. فلش کارتون باس بی بی به همراه شیشه ی شیر آماده و بیسکوییت مادر برای مواقع اضطراری توی کیفم بود. کالسکه را راندم تا کنار آرایشگاه مردانه ی کنار میدان. همان که بارها از جلوش رد شده بودم و پسر آرایشگر خوشتیپ با انگشتان تر و فرز را دید زده بودم. نفسم را داخل سینه ام فرو دادم و با یک بسم اله شبیه همان ها که مادرم  موقع بیرون رفتنمان از خانه می گفت و سر را دور می چرخاند و روی صورتم با وردهایی زیر لبی فوت می کرد، انجام دادم و جیلینگ جیلینگ در آرایشگاه را با هل دادن چرخ های کالسکه به داخل به صدا درآوردم. منتظر مشتری ماندم که صورتش را خط صورتش را  پسر مثل فیلم های وسترنی با یک تیغ شبیه کارد میوه خوری تیغ می انداخت. بعد آقازاده را به پسر و آسیستانش سپردم. برای آسیستان پیشبند بستند و روی زانوهاش نشاندند. افاقه نکرد. نق و نوق آقازاده بلند شده بود. من نشستم روی صندلی. پیشبند به من بسته شد. برای آقازاده کارتون باس بی بی گذاشتند. نه. افاقه نکرد. پویا روشن کردند. افاقه نکرد. دو سه تایی مشتری آمده بودند و نشسته بودند داخل مغازه. چاره ای نبود. سرش را  من و آسیستان محکم گرفتیم و کار شروع شد. دست من به دست های آرایشگر و آسیستان خورد بماند. نفسش بیخ گوشم راه رفت بماند و کل بدن و صورت آقازاده پر از خرده های مو شد و از زور گریه به سرفه افتاد و کفش ها و سر آستین های مانتوم موی خیس چسبید و مشتری ها از روی نیم کت های چرمی بلند شدند و رفتند بیرون ایستادند به حرف و سیگار کشیدن، بماند. تمیز و مرتب اما مو اندود و جیغ و گریه کنان سوار کالسکه اش کردم و دوان دوان به خانه برگشتم و یک راست به حمامش بردم و به آرزوی سلمانی مردانه رفتن و نشستن و پیشبند بستن رسیدم. الهی که همه به آرزوهاشون برسند. 

چهارشنبه 9 خرداد 1397 ساعت 08:16

طوسی لجنی شد

پدر بزرگ... آنجا را نگاه کنید. گرگ ها. گرگ ها حمله کرده اند!! پسرم... آن ها گرگ نیستند. سگ های گله هستند...

از : من گوساله ام بزرگمهر  حسین پور.

عکس هم از ایشون توی اینستاشون.

شنبه 29 اردیبهشت 1397 ساعت 09:00

کلاه برداری تو روز روشن یا من ببو گلابی ام؟

به راحتی آب خوردن در حالی که با چشم های خودم داشتم می دیدم صدهزار تومن پولم هاپولی هاپو شد.

بعد گذشتن یک هفته هم هنوز هم نمی توانم باورش کنم هضمش کنم یا چه می دانم یک خاکی به سرم کنم. یارو طوری کلاهم را برداشت که آب از آب تکان نخورد یعنی اصلا نتوانستم از حقم دفاع کنم و برایش ثابت کنم که صدهزار بیشتر از من سلفیده است. طوری که الان بعد گذشت یک هفته هم جرئت که چه عرض کنم خجالت می کشم در موردش با کسی حرف بزنم. اصلا شما فکر کن می آمدم و توی خانه می گفتم فلانی صدهزارتومنم را خوردند یک لیوان آب هم روش در موردم چه فکر می کردند. آخر بار اولی نیست که خرید می کنم و سرم کلاه می رود.  همین ماه پیش از این فروشنده های مجازی دلمه پیچ خریدم آن هم یکی نه سه تا تا به خواهرم و مادرم هم هدیه بدهم و وقتی پست دستم رساند و با فیک آن عکسی که یارو توی پیجش گذاشته بود مواجه شدم آه از نهادم برآمد. برای همین است که تصمیم گرفتم لال مانی بگیرم و این راز را توی سینه ی خودم نگهش دارم و برملا نکنم. اما نشد. یعنی واقعا فکر می کنم اگر جایی ننویسم یا به کسی اعترافش نکنم لال از دنیا می روم.

دعوا کرده بودیم. سر اینکه یک سال آزگار است پول پیش مغازه ی شمال و چندرغاز پس اندار من و هدیه های نقدی ای که سر دنیا آمدن آقازاده آورده بودند را داده بودم بهش تا مثلا بگذارد بانک رسالت و بعد چهار پنج ماه  دو برابر پولش را وام بگیرد تا بتوانیم با آن وسایل درشت های  آشپزخانه را نو کنیم. همان دو سه قلم کالایی که این روزها مد شده توی بله برون می گویند آقا پسر باید بخرند مثلا بجای شیربها. البته آن مسئله ی شیربها یک معضل حال بهم زنی دیگری است که از بحث خارخ نشوم به امید خدا روزی به آن  می پردازم. خلاصه اینکه نه جناب همسر خان وام گرفت و وسایل نو کرد ونه هیچ کار دیگری. البته که من فکر می کنم در خلال روند درمان کنسر مادر گرامی شان علیّه خاتون به هزینه های گزاف آن بیماری خرج شد و لذا جیک همسر در نیامد این چند وقت. باز به کوچه ی علی چپ زدم... جانم برایتان عرض کند که به قول پدرم رژیم دست توی جیب مبارکمان نمود و مثل همان کلاه برداری که سطرهای اول عرض کردم توی چشم هامان زل زد و لبخند زد و یک سوم نقدینگی مان را دزدید و دلار شد شش هزار و سکه ای که همین عید پدرم بهم عیدی داد و من فروختم یک و نیم و باهاش مدال خریدم انداختم گردنم شد دو تومن. این در حالی بود که پنج میلیون پول پارسال من به هیچ دردی نخورد. حتی باهاش نتوانستم گوشی آیفونی که آذرماه نود و شش سه میلیون و چهارصد قیمت کرده بودم بخرم چون قیمتش پنج میلیون و چهارصد شده بود. دعوامان سر این پول لعنتی سر گرفت و من آخر سر  تصمیم گرفتم خودم اقدام کنم. فردایش ناهار را زود آماده کردم. ناهر آقازاده ی کوچک را زودتر دادم و نشستم تا آقازاده ی اول ساعت سه از مدرسه آمد. ناهارش را کشیدم و گذاشتم روی میز و در حالی که روسری را سر می انداختم از خانه بیرون زدم. رفتم اولین صرافی نزدیک. قبلش توی نت قیمت سکه را گرفته بودم. وارد شدم. دوباره قیمت کردم. حساب و کتاب کردم و گفتم مثلا دو تا سکه ی تمام و دو تا نیم و ال و بل. سکه ها را گذاشت روی پیشخوان. اول نقدینگی م را درآوردم. عددی بنویسم بهتر است. ۱۱۷۰ تومن تراول و پول نقد توی پاکت پول گذاشته بودم. ۵۵۰ تومن عیدی های آقازاده ی اول بود که توی کیف پولم گذاشته بودم. دو تا هم کارت هدیه ی ۵۰  و ۱۸۰ ئی داشتم و کارت بانک خودم و کارت مشترک بین من و همسر همان که توی رسالت باز کرده بودیم. مرد پول ها را برداشت کارت ملی ام را خواست. نبرده بودم. خب واقعا نمی دانستم خرید سکه کارت ملی می خواهد. بعد کارت ها را نگاه کرد. کارت مشترک به اسم همسر بود. گفت این را باید خود صاحب حساب باشد. برایش توضیح دادم که کارت مشترک است. توی چشم هایم زل زد و گفت نمی شود. گفت از کجا معلوم دزدی نباشد. گفت خانم ما معذوریم. خندیدم. گفتم ای بابا شما چرا گیر می دهید. خندید و گفت اصلا گیریم کارت مشترک است شما زد و از کارت همسرت خرید کردی و کل پولش را کشیدی. فردا نیاید خر ما را بگیرد. شر درست نکنیم بهتر است. گفت شده خانم با آقا دعوا کرده اند فردا خانم آمده و کل حساب طرف را خالی کرده. گفتم باشد خیر سرم نخواستم. بعد دوباره نشستم به حساب و کتاب. این بار بدون کارت همسر و پولی که در آن داشتم حساب و کتاب کردم. طرف هم پولم را برداشته بود. گفتم خب حالا با این مقدار پولم یک نیم و دو تا ربع بدهید. نیم را یک تومن می داد و ربع را ۵۸۰. بعد گفتم حالا من باید دویست به شما بدهم؟ دویست را هم از عابر بانک بیرون می کشم حالا که می گویید برای برداشت از کارت خودم هم کارت ملی می خواهید. پایش را توی یک کفش کرد که نه تو به من ۱۸۵۰ داده ای نه ۱۹۵۰. برایش توضیح دادم که تراولم ۱۱۵۰ تومن بود و ما بقی نقد و او کتمان کرد. اصلا و ابدا قبول نکرد. بهش گفتم که آقا من تو شخصیتی نیستم که بخواهم دروغ بگویم یا کلاشی کنم و فکر می کنم صنف شما هم این طور نباشد که بخاطر صد تومن ناقابل این طوری بکنید. سر آخر قرار شد چون آخر وقت بود و من مشتری آخر صرافی بودم حساب و کتاب هاش را که می کند، ببیند چقدر اضافه می ماند بهم خبر بدهد. آقایانه رفتار کرد حتی ازم شماره تماس گرفت که بهم خبر بدهد و من مطمئن صد تومان اضافه دادنم با یک نیم و دو ربع به خانه برگشتم و حالا منتظر نشو کی بشو. خبری نیست. همسر هم بفهمد بدتر می شود. عاقبت ندارد. یک روزی همین را علم می کند فرق سرم. می دانم. من آخر خیلی داننده ام. تازه می خواهم سر خیابان بایستم و شانسم را امتحان کنم و لابد با خالی کردن جیب و حساب و سر آخر با فرو کردن قمه توی شکمم مواجه شوم.

پنج‌شنبه 20 اردیبهشت 1397 ساعت 09:42

ما شام نمی خوریم

خیلی ها خوش حالی یا به عبارتی دیگر خوش حال شدن خودشان را در چیزها یا رسیدن به آرزوهایی بزرگ می دانند یا تصور می کنند. برای همچین آدم هایی خوش حالی های کوچک معنایی ندارد چه بسا حتی بهشان زنگ بزنند و بگویند فلانی در قرعه کشی این هفته ی فلان ماشین آخرین مدل که نه کمی تا قسمتی بالای پنجاه تومن برنده شده ای و خوش حال هم نشود. اما برای من آن شب قبل رفتن به مهمانی شام که بوی من دست شویی شماره ی دو رفته ام مامان که از پوشک آقازاده بلند شد، مثل بردن همان جایزه بود شاید هم بیشتر. خواهش می کنم تصور نکنید یا نگویید یعنی آرزوهای من یکی تا این حد حقیر و کوچکند؟ نه. اشتباه نکنید. اگر شما هم مثل من تجربه ی تلخ بلند شدن بوی شماره ی دو از پوشک بچه را از مکانی که در آن مهمان بودیدْ داشتید، این طور ذوق مرگ می شدید. باز اشتباه دیگری را هم مرتکب نشوید و تصور نکنید که نمی از پوشک آقازاده به بیرون نشت کرده بود. نه. آن فقط یک کار کوچکی بود که تنها باعث شده بود یک چهارم پوشک به آن شماره دوی قهوه ای مایل به زرد آلوده شود.

چشم های میزبان آن شب با شنیدن بوی متصاعد شده از آقازاده متعجب و نگران و مستاصل بود. گویی انگار در دلش آرزو می کرد کاش واقعیت نداشت یا حتی برای او هم رسیدن به این آرزوی محال مثل بردن قرعه ی آن ماشین کمی تا قسمتی مدل بالا بود. اما واقعیت داشت و آرزو محال می نمود. آقازاده شماره دو انجام داده بودند و کار تمام شده بود. بعضی ها، فقط بعضی ها، فکر می کنند تمیزی شان، از الست بوده، یعنی خودشان از آن حوری های آن دنیایی هستندْ موجوداتی که ببخشید ببخشید گه به عمرشان به باسن مبارکشان نچسبیده است یا حتی بچه ای آقازاده ای نداشته اند که شماره دویی انجام داده باشد. بعضی هاْ فقط بعضی هاْ به تو به چشم یک انسانی کثیف و شماره دو مال نگاه می کنند، توی مهمانی قبل برگشتنت به خانه ات به تمیزکاری بعد رفتن تو و آقازاده هایت فکر می کنندْ به فرشی که باید دستمال بکشند چون آقازاده ات وقتی روی زمین غلت می زده آب دهانش ناخوداگاه مالیده به پرزهای فرش یا دست های شکلاتی اش مالیده به پایه های صندلی. برای همین مهمانی رفتن به خانه ی همچین انسان های شریف درد و المی ست بزرگ. تمام مهمانی دستمال به دست هستی. گوشه ی لب و دست و شستن های مدام دست و صورت آقازاده. اما چنین کاری چیزی نیست در برابر انجام شماره دوی بچه. برای همین بود که آن شب که آقازاده قبل رفتن به مهمانی توی خانه ی خودمان کار خرابی اش را انجام دادْ خوش حالی ام، جیغ و سوت و هورایم نه بخاطر بردن قرعه ی جایزه ی آنچنانی که کمتر از آن نبود.

آن شب، خانه ی میزبان خودم از همه مستاصل تر بودم. کوله پشتی آقازاده را باز کردم. پارچه ی نم گیر تپل، ما و آقازاده ها به آن جا می گوییم تپل، دستمال مرطوبْ و پوشک که باز ما و آقازاده ها به آن میگوییم جیشولی، برداشتم انگار که خنجری از کیف بیرون کشیده باشم به هوای فرو کردن تا دسته، مثل همان حرفی که آقایمان دیروز در صحبت هاشان در جمع دانشجویان و فرهنگیان گفتندْ یعنی لبخند زنان در صورت میزبان نگاه می کردم درحالی که خنجر را تا دسته در سینه ی او فرو می کردم، یا می خواستم فرو کنم. بله. می خواستم فرو کنم. پایان یا فروکردن خنجر تا دسته زمانی بود که وارد دستشویی تمیزتر از هر جایشان می شدم. بو و عطر صابون و شوینده ها بلند بود و نگاه ملتمس میزبان و سوالش که این بار نه خنجری در سینه ی او که در سینه ی من فرو رفت. پرسید می خواهی توی حمام بشوری؟ و من جوابی نداشتم چون سه تا دستشویی دارد خانه شان و انتخاب سخت.

خوش حال بودم آن شب که قرار بود با آقازاده ها دوباره بعد ماه ها به خانه ی میزبان می رفتیم و آقازاده هایم و خودم کارمان را در خانه ی کثیف خودمان انجام دادیم چون مجبور نبودم مثل همان خاطره کل دست شویی میزبان را آب بکشم و موقع بیرون آمدن از آنجاْ از دستشویی محترمْ دمپایی آب بکشم و سر دمپایی جلو بسته شان را بلند کنم و تکیه بدهم به دیوار دست شویی تا آب اضافی آن خارج شود و خشک شود. مجبور نبودم دیگر بچه را سریع توی همان دست شویی خشک کنم و روی در بسته ی فرنگی شان که با پوشش مخملی خوشگلی تزیین شده بود پوشک کنم. من کثیفم. خیلی کثیف. آقازاده ی اول الان از همین کنار می گویند کثیف نه مامان چرکولک چون من و دو آقازاده ام باعث شدیم آن شب خاطره انگیز هر سه تا دست شویی میزبان شماره دویی شود.

1 2 3 4 >>