اندکی سایه

شنبه 2 دی 1396 ساعت 11:22

شِکر خوردم

شِکر خوردم. شکر خوردم و پست قبل را نوشتم. کفر و ارتداد از حلقم بالا زد و بر زبان ذهن که قبل تر ها جاری می شد  بدتر از آن بر زبان و دهان جاری شد.  به اشتراک گذاشته شد و شاید یکی دو نفر از راه بی راه کرد. شکر خوردم باور کن. به مولا. به آن دل بخشنده ات، مهربانت، گوگولی مگولی ات. این ها را بگذار به حساب یک دل دیوانه که زخم خورده. که قدرنشناسی دیده. زحماتش به باد رفته. برای بار هزارم فهمیده کسی عاشقش نیست.  فهمیده دوستی ندارد در این خراب آباد. داد زده بشکند این دست که نمک ندارد. اشک ریخته. های های گریه کرده. حسرت هاش را به زبان آورده به امید درک شدن. تنهایی هاش را زار زده فقط.  تو که دل بی دل من را می شناسی. کنجشککی بیش نیستم می دانی. این طوری نمیرانم. تاب و توان قهر تو را ندارم. آوار بر سرم نریز باشد؟ بگذار بالیدن فرزندانم را ببینم حداقل. لذت ببرم از بودنشان. مرا بی آنان و آنان را بی من مگذار. تو که عشق منی می دانی. گوگول من ناناز من خوشگل من عسل من قهر نکن باشد؟

نظرات (1)
+ ناشناس
آفرین
حالا شد.
تا تو باشی از این پستتا نزاری.
شنبه 2 دی 1396 ساعت 12:38
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرشد!
جان مرشد!
به نظرت اینی که ناشناسه مومن هستش یا مومنه؟
به نظرم واسه خودش بچه مرشدی هستش
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.